چشمای بارونی

دل نوشته ها - شعر - عکس - موسیقی === اخبار - مطالب جالب - اس ام اس

شقایق گفت با خنده ، نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین ، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود ، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:
اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش ، تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم ، نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب:گل شقایق ¡تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:درد و دل


بیقرار توأم و در دل تنگم گله هاست

آه ! بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:فاصله ¡تگ های این مطلب:درد و دل


در زدم و گفت کیست...؟
گفتمش ای دوست دوست
گفت در آن دوست چیست...؟
گفتمش ای دوست دوست
گفت اگر دوستی... از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست
گفتمش ای دوست دوست
گفت در آن آب و گل دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست...؟
گفتمش ای دوست دوست
گفتمش این هم دمی است
گفت عجب عالمی است
ساقی بزم تو کیست...؟
گفتمش ای دوست دوست
در چو به رویم گشود...
جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است
گفتمش ای دوست دوست...


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:ادبیات ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


تو باز عاشق شدی امشب و من مفتون و شیدایت
تداعی می کند طعم عسل را شهد لبهایت

مرا دیوانه می سازد نگاه گرم و مشتاقت
و می بوسم رخ ماهت، نشاید بیش از این طاقت

صدایم می کنی، ناگه سکوت خانه می میرد
غرورت رنگ می بازد نفسها اوج می گیرد

دلم را بردی و نوشَت، بیا این لحظه را دریاب
فدای عطر آغوشت مرا بیتاب کن بیتاب

الهی جان دهم بین دو بازوی وفادارت
و تکرار صدای قلب از احساس سرشارت

تو باید مال من باشی و با من تا ته دنیا
مباد از خواب برخیزم که شیرین است این رویا

به خوبیها قسم هرگز فراموشم نخواهی شد
خودم را می کشم! امشب اگر صبح جدایی شد


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:احساس ¡تگ های این مطلب:قسم


1

دل تو اولین روز بهار ، دل من آخرین جمعه ی سال

و چه دورند و چه نزدیک بهم


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:شعر


گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵)::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.::پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰)::.-

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.::مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳)::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.::به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵)::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! … توبه می‌کنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.::خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.::خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.::ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاشبر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳):::


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:مطالب جالب ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:مناجات با خدا


گل رز

 

روی تو را و یاس و سحر را

کنار هم

هر روز دیده ام

با این سه تابناک ، دل و جان خویش را

سوی بهشت نور و طراوت کشیده ام

ای خوش تر از سپیده دم

ای خوب تر ز یاس

تا با منی چه کار به یاس و سپیده ام ؟


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


ای کاش می دانستیم

 

 قدرت و صلابت  یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه


قدرت و صلابت یه مرد این نیست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اینه که چه جملات ملایمی رو میتونه تو گوشات زمزمه کنه


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه قدر در محیط کار قابل احترام هست
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه؟؟؟


قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلند کنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:مطالب ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


گل نگاه تو در کار دلربایی بود

فضای خانه پر از عطر آشنایی بود

به رقص آمده بودم چو ذره ای در نور

ز شوق و شور ، که پرواز در رهایی بود

چه جای گل که تو لبخند میزدی با مهر

چه جای عمر که خواب خوش طلایی بود

هزار بوسه به سوی خدا فرستادم

از آن که دیدن تو قسمت خدایی بود

شب از کرانه ی دنیای من جدا شده بود

که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:نگاه ¡تگ های این مطلب:عاشقانه


انتظار

قاب عکستو زدم جای ساعت دیواری

از اون موقع به بعد تو شدی تمومه لحظه هام . . .

 

 

 

 

 


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:مطالب ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


عکس

تو می روی و نگاهم  بهانه می گیرد

دلم شکسته و باران شبانه می گیرد

چقدر ساده .صمیمی. مثال خاطره ای

نهال یاد تو در من جوانه می گیرد

تو می روی نمی دانم از کجا آمد ؟

غمی که داغ دلم را نشانه می گیرد

بدان که زاده ی شعری همیشه می مانی

صدای ناله کران تا کرانه می گیرد

همیشه رسم فلک تا که بوده این بوده

که جمع ساده ی ما را زمانه می گیرد

تو می روی و نگاهم میان چشمانت

حزین نشسته و رنگ فسانه می گیرد


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


رویایی

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


عکس

تو هر جور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم
من همونم که بخاطر تو حاضر بودم تمام گلهای دنیا را برای تو بچینم و
زیباترین آن را رو موهای تو بکارم تا شب و روز از نگاهم دور نمانی
من همونم که ستاره های آسمان را هر شب موقع خواب برای تو می چینم و
از آنها بستری نورانی درست می کردم تا موقع خواب گونه های تو از اکریل نور بدرخشند
من همونم که در پی نگاهت چهره ها را از خود دور می کنم
تا بهترین نگاهها را از چشمان تو ببینم .
من همونم که برای تو هزار بار می میرم و با صدای تو به رویا می روم
من همونم که به تو روزی
هزار بار می گفتم دوستت دارم

و تو با اشکهای چشمات عشقم را زیر سوال می بردی
تو هرجور دوست داری فکر کن ولی من همون عاشقی هستم که بودم


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:درد و دل ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


مرا اینگونه باور کن

کمی تنها

کمی بی کس

کمی از یاد رفته

نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟

که شاید به جرم آن

غریبی و جدایی هست؟

                      مرا اینگونه باور کن


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عشق ¡تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


من نمی نویسم که بگویی با تو خواهم ماند
من نمی نویسم که بگویی بی تو نمی توانم بمانم
من نمی نویسم که دلت را به رحم بیاورم
من نمی نویسم که بگویی در انتظار چشمانت می مانم
و در راه قدمهایت میمیرم


نه من نمی نویسم که اینها را بگویم
من مینویسم که بگویم دوستت دارم حتی اگر دوستم نداشته باشی
می نویسم که بگویم با تو خواهم ماند
می نویسم که بگویم بی تو خواهم مرد .


می نویسم که بگویم در انتظار چشمانت جان خواهم داد
می نویسم که بگویم زندگی بی تو برایم معنا ندارد
می نویسم که بگویم دیوانه وار تو را خواهانم
می نویسم که بگویم فراموشت نخواهم کرد
می نویسم که بگویم بدون حضور گرمت
روح من خاموش و سرد است


بدون چشمان روشنت خانه ام تاریک است
بدون حضورت وجودم خالی از هیاهوست
بدون حضورت گل زیبایی ندارد
بدون حضورت مهتاب نور نخواهد داشت
ستاره رقص نخواهد کرد
بدون حضورت مریم عطر افشانی نخواهد کرد
بی تو گل سرخی نخواهد داشت
من می نویسم که اینها را بگویم


می نویسم که کلمات گویای سخنم باشند
من همه ی احساسم را در جوهر قلمم می ریزم
من همه ی وجودم را غرق در کلماتم می کنم
من همه ی عشقم را در واژه می ریزم


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:عشق ورزی ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


چشمای بارونی

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است.


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:نگاه ¡تگ های این مطلب:مطالب ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


 اللهم عجل لولیک الفرج

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضـها که در گلــو رســوب شـد، نیامـدی

خلیل آتشین سخـن ، تبر به دوش بت شــکن

خــدای ما دوباره سنگ و چــوب شد، نیامدی

برای ما که خســـته ایم و دل شکــسته ایم نه

ولی برای عــده ای چه خـــوب شـد، نیامدی

تمام طـــول هــفته را به انتــــظار جمعـــه ام

دوباره صبح ، ظهر ، نه ، غـروب شد، نیامدی

 

انتظار آینه ای است که روزهای بیقراری را به تصویر می کشد

اللهم عجل لولیک الفرج

میلاد مبارک


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:امام زمان (عج) ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی


گل

حس غریبی داشتم از آن روز سر بر شانه هایم نهادی نگاهی انداختی ..... خندیدی ..... من گریستم ...... فریاد بر آوردی...... سکوت کردم.....!
کوله باری از درد ..... خسته از زمانه ..... آدم ها ..... حتی خودت !
به چشمانم خیره شدی ..... چشمکی زدی ....... دیوانه کردی مرا ..... دوباره
خندیدی اینبار من نیز خندیدم ...... دستانم را به چشمانت هدیه کردم ..... بوسیدی ..... گریه کردم ..... تو نیز گریستی ........ دقایقی گذشت ...... در آعوش تو آرام گرفتم ...... لحظه ای سکوت میان من و تو غوغایی کرد ....... تا به خود آمدم با هم رفته بودیم ......
نامت را پرسیدم ......از دل ..... از همین آدم ها ...... همه گفتند ...... تنهایی .....!
دیگر میدانم که تنهایی خیلی بهتر است ...... خیلی
بگذریم ......
خدا هست ...... من هستم ...... و زندگی زیباست ...... خیلی زیباست
خدای بزرگ
خدای خورشید پشت ابر
خدای دقایق شاد و غمگین
مرا یاری ده تا امید را چاره ساز ناامیدی هایم سازم که تو بزرگی و امید بخش


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:مطالب ¡تگ های این مطلب:عکس


مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1 ـ  ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2 ـ چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3 ـ  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.
4  ـ سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است. انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5 ـ لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6 ـ اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7 ـ انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.
شست نشانه والدین است .
انگشت دوم خواهر و برادر .
انگشت وسط خود شما .
انگشت چهارم همسر شما .
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

 

 


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:حلقه نامزدی ¡تگ های این مطلب:مطالب جالب


بخوان ما را

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا

آموزگار قادر خود را

قلم را .. علم را .. من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما .. سوی ما باز آ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا .. که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل

پروردگارت با تو می گوید

تو را در بیکران دنیای تنهایان ... رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا .. من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود ... به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلودت را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را ... بجو ما را ... تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما ... و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم ... آهسته می گویم خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان ...قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ... تکیه کن بر من

قسم بر روز.. هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب ... تو غیر از ما خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود ...تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس به جز با ما چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو با ما چه کم داری عزیزم .. هیچ!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را

و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم ... بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟ ... مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟!

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا،

اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی،

به رویت بندة من هیچ آوردم؟

که می ترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور ... آن نامهربان معبود ... آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ... خالقت

اینک صدایم کن مرا .. با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم ... آیا عزیزم حاجتی داری؟

تویی از ما ... کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببین چشمان خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما

اینک وضویی کن ... خجالت می کشی از من؟

بگو ..جز من کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من بازست ... برای درک آغوشم

شروع کن .. یک قدم با تو .. تمام گام های مانده اش با من .......


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:مناجات با خدا ¡تگ های این مطلب:مطالب


چشم الماس وقتی از ظلمت یک خاطره پر می بستم

         صبح بر دایره ی چشم تو پرواز کنان رقصیدم

               با خودم می گفتم

               برق مهتاب چه سودی دارد

وقتی از دانه ی الماس دو چشمان تو خورشید به مهمانی من می آید

 

 


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:چشم ¡تگ های این مطلب:عاشقانه


رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن
آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن
خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی
این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:عشق


 خدایا شرمنده ام

 

از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمان به توست.


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:خدا ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:راز و نیاز


یاد داری که ز من خنده کنان پرسیدی

 

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید

 

اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:چشمای بارونی ¡تگ های این مطلب:اشک شوق ¡تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه


بازی های فوتبال جام اروپا رو دیدید ؟

 

زندگی همینطوره
یه آن چشم وا می کنی می بینی رو زمین ولو شده ای و حریفت داره جشن پیروزی می گیره

 


نویسنده : شهرام خسروان ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:شهرام


S اس M امS  اس

 

سکوتم:صدای تو ؛ هوایم:هوای تو

دلتنگم: برای تو ؛ تنهایم:برای تو

زندگیم: فدای تو

-----------------------

هیچ وقت نذار هر رهگذری که رد میشه

روی دلت یاد گاری بنویسه ،

چون بعدا پاک کردنش خیلی سخته....!!!

-----------------------

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت:

هر گلی هم باشی چه شقایق چه

گل پیچک و یاس ؛ زندگی اجبار است

-----------------------

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

-----------------------

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

-----------------------

من این دنیای زیبا را به لبخند تو می بخشم

من این آسایش شب را به رویای تو میبخشم

من این جان عزیزم را به دیدار تو می بخشم

 

 

 


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ تاریخ یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:اس ام اس


سر چشمان تودر چیست


                                  که تا روی می گردانی پژمرده می شوم و


              تا نگاهم می کنی شکوفه می زنم


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عاشقانه ¡تگ های این مطلب:چشم


بگذار با چشمان تو ببینم.........
بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
بگذار دلم برای تو باشد........
بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم

 

 

 

 


نویسنده : چشمای بارونی ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب:شعر ¡تگ های این مطلب:عکس ¡تگ های این مطلب:عاشقانه